دوشنبه ۳ اوت ۲۰۰۹

چه کسی باور می کند

چه کسی باور می کند ابطحی وبلاگ نویس، اینگونه در دادگاه نمایشی و احمقانه، دهان به تهمت و افترا علیه رهبران جبهه اطلاحات بگشاید. چه کسی باور می کند کسی که سالها مسوول دفتر رییس جمهور اصلاحات و معاون پارلمانی او بوده است اینگونه علیه تمام جبهه اصلاحات و فعالین شناخته شده آن، اعتراف یا اقرار نماید. اگر کسی گذشته این مرد ادب و گفتگو و تفاهم را هم ندیده باشد، بازهم پذیرش حرفها و اعترافات او در شو نمایشی دیشب را هرگز باور نمی کند، چه رسد به مردمی که سالهاست او را می شناسند. اين مردم سالهاست با نوع ادبیات و اندیشه او از طریق همان وبلاگ معروف "وب نوشته ها" آشنایند. اين مردم سالهاست خنده های مهربان و آشنای او در همایش های ماهانه گفتگوی ادیان و نوع برخورد او با اندیشمندان، نویسندگان و هنرمندان بزرگ ایرانزمین را دیده اند.
من دیرگاهی است که او را می شناسم، از آنزمان که در سمت مسوول دفتر رییس جمهور محبوب و اندیشمند، خاتمی بزرگ، بود تا این زمان که به عنوان رییس موسسه گفتگوی ادیان ماهی یکبار او را همراه با جمعی دوست داشتنی و فرهیخته در محل موسسه می دیدم. تا روزی که به عنوان حامی شیخ اصلاحات در انتخابات حاضر شد. اما هرگز او را بدین گونه ندیده بودم. با چهره ای درهم و به شدت زیر فشار روانی و روحی، اندامی تکیده و صحبتهایی که هیچ نسبتی با او و اندیشه های او نداشتند. و حرفهایی نوشته شده و دیکته شده که تنها شاید خوانش آن مطالب برعهده او بود وگرنه چه کسی باور می کند که دیروز در جریان دادگاه نمایشی، این همان ابطحی همیشگی است که لابد آزادانه و در فضایی بدون هیچ رعب و وحشت و فشاری با بیان دیدگاه های خود می پردازد.
من نه تنها دیروز از پس نمایش مضحک و احمقانه کودتاگران هیچ تغییری در اندیشه و نحوه نگرشم به شخص ابطحی ایجاد نشده است، بلکه اينك او را بیشتر دوست می دارم. او را که به خوبی می دانم و درک می کنم، چه شکنجه ها و اعمال فشارهای جسمی و روحی و روانی را پشت سر گذاشته است. او را که به خوبی می دانم و درک می کنم، در بی خبری محض نسبت به تمام جریانات اخیر و مقاومت های مردم فهیم، و تحت تاثیر داروهای شیمیایی و مخرب ذهن با جملاتی که بی شباهت به ادبیات سردمداران کیهان و شریعتمداری نیست، آن اعترافات و اقرارهای بدون پشتوانه و توخالی را تکرار می کرد.
اما چیزی که تمامی دیکتاتورهای جهان در تمام برهه های تاریخی به آن بی توجه اند، گذشت زمان و بیرون آمدن خورشید از پس ابرهای تیره است. آنان همیشه فراموش می کنند که جاودان نیستند و جاودان نخواهند بود. و روزی دور یا نزدیک، این تاریخ است که درباره آنان قضاوت خواهد کرد. از سویی دیگر آنان همیشه فراموش می کنند که تاریخ را و سرگذشت دیکتاتوران پیشین را بخوانند تا شاید درسی بگیرند و اشتباهات آنان را تکرار نکنند. اما انگار این جمله که نمی دانم از کیست، درست است: دیکتاتورها همیشه احمق هستند. آنان حتی اگر کمی به حافظه تاریخی ملت خود رجوع کنند هرگز دچار این فساد تاریخی نخواهند شد.
و اینک روی سخنم با توست، سید محمدعلي ابطحی. روزگاری شاملو برای همرزم و همفکر خود وارطان سرود:
وارطان سخن بگو
با مرگ نحس پنجه میفکن
تخم سکوت مرگی فجیع را در آشیان به بیضه نشسته است
بودن به از نبود شدن
خاصه در بهار
و اینک من، نه بعنوان همرزم تو، که هرگز به این مرتبه شجاعت و از خود گذشتگی چون تویی نخواهم رسید، به تو می گویم: سخن بگو. آري سخن بگو. تمام آن اعترافات و اقرارهای نوشته شده در پیش رویت را با آرامش و طمانینه بخوان. و همانگونه كه مي خواهند در اين نمايش غريب بازي كن. هیچگاه هیچ ذهن آگاهی باور نخواهد کرد این یاوه هایی را که می خوانی، همانی است که می اندیشی. این یاوه ها را تاریخ به حافظه خواهد سپرد، تا آیندگان به هوش و ذکاوت تو درود بفرستند که چگونه بازیرکی، کاغذپاره اقاریر نوشته شده توسط عاملان کودتا را به رخ تمام تماشگران این نمایش احمقانه کشاندی. باشد كه روزي فارغ از هر بند و زنداني اين نمايش كثيف را براي مردمانت به نقد بكشاني.

جمعه ۱۰ ژوئیهٔ ۲۰۰۹

امروز سالگرد 18 تير بود

كم كم در تقويم تاريخ سياسي ايران روزهايي اضافه مي شود كه براي نسل من روزهاي بيادماندني و تلخي هستند. اين روزها ديگر براي پدران يا بزرگترهاي ما نيست، كه تنها از دهان آنها و يا در كتابهاي تاريخ خوانده باشيم. اين روزها نتيجه مستقيم اراده و شعور سياسي هم نسلان من است. روزهاي اعتراض به حكومت و رژيمي، كه بسياري از بزرگترها، پدرها و مادرهاي ما در بوجود آمدن آن نقش مهمي داشتند. و امروز فرزندان همان پدرها و مادرها، قاطعانه و با اراده به ميدان آمده اند تا همانطور كه گذشتگانشان به استبداد و ديكتاتوري نه گفتند، به اقتدارگرايان و ديكتاتوران در لباس مذهب نه بگويند و براي اين نه گفتن حتي از جان خويش هم دريغ نمي كنند.
امروز به ميثاق همان عهدي كه در 18 تير 1378 با خودمان و با تمام دوستان و هم دانشگاهي هايمان بستيم، به خيابان اميرآباد رفتم. به همان جايي كه شديدترين درگيري ها در 18 تير آنجا بود. به جايي كه در اعتراض به بسته شدن روزنامه سلام، وحشي هاي سركوبگر، شبانه به خوابگاه دوستان و هم نسلانم ريختند. به جايي كه اولين نطفه هاي اعتراض عليه ديكتاتوري در آنجا بسته شد.
چه روزهاي تلخي بودند. دستگيري دانشجويان معترض، سركوب وحشيانه هم نسلانم. ياد احمد باطبي بخير. لحظه اي نبود كه او و شكنجه هايي كه بر روح و جان او مي زدند، آزارم ندهد. ياد اكبر گنجي بخير. او كه با شديدترين شكنجه هاي روحي و رواني در زندان، دست از اعتقادات و انديشه هاي خود برنداشت. ياد سعيد حجاريان. چه نامردانه ترورش كردند. و ما چه شبهايي كه براي زنده ماندنش اشك نريختيم و دعا نكرديم. و ياد خردادنو و عبدالله نوري، ياد توس، جامعه، نشاط و شمس الواعظين و جلايري پور.
امروز به آنجا رفتم. با يادآوري تمام اين خاطرات تلخ. در تمام طول راه بغض گلويم را گرفته بود و نم اشك گاه و بيگاه بر پهنه صورتم مي نشست. امروز به آنجا رفتم در حاليكه اين جنبش هنوز پس از گذشت 10 سال چون كودكي يتيم به سرمنزل مقصود نرسيده است. امروز به آنجا رفتم در حاليكه احمد باطبي عزيز در آنسوي مرزهاست و سعيد حجاريان با وجود حال بسيار وخيمش در زندان اوين است. امروز به آنجا رفتم در حاليكه بسياري از دولتمردان دولت اصلاحات همچون مصطفي تاجزاده، محسن ميردامادي و محمدعلي ابطحي در زندان اوين زير وحشتناكترين شكنجه ها بسر مي برند تا به دست داشتن در انقلاب مخملي عليه نظام اعتراف كنند. امروز آنجا رفتم بدون خردادنو، توس، جامعه، نشاط و سلام. امروز به آنجا رفتم در حاليكه خاتمي نه با سكوت خود كه با اعتراض خود عليه انتخابات پوشالي ايمان من و هم نسلان مرا به خودش بازگردانده است. امروز به آنجا رفتم براي حمايت از مردي كه آن روزها چندان نمي شناختمش، اما امروز به شجاعت و صداقتش افتخار مي كنم. امروز به آنجا رفتم و ديدم، همچنان رژيم براي زنده ماندن و سرپا نگهداشتن خود تقلا مي كند. امروز برخلاف آن سالها، ترس و وحشت را در تك تك چشمان مزدوران و ماموران ديكتاتور ديدم. آري ترس و وحشت. چرا كه امروز ديگر ما دانشجويان و هم نسلانم تنها نبوديم. امروز تمام مردم شهر، از كوچك و بزرگ براي نمايش قدرت خود آمده بودند. عده اي سواره و عده اي پياده، اما آمده بودند. امروز هم مانند آن سال دور، كتك خوردم. اما بر خود مي باليدم كه اينبار تمام اين ملت فريب خورده براي مخالفت با استبداد و ديكتاتوري در كنار هم و دست در دست هم بودند و با وجود گاز اشك آور و باتوم و اسلحه، از هيچ چيز نترسيده و شعار مرگ بر ديكتاتور سر مي دادند. امروز سالگرد 18 تير بود و من با تمام اين خاطرات تلخ و شيرين به كوي دانشگاه رفتم.

یکشنبه ۲۱ ژوئن ۲۰۰۹

دلخراشترين صحنه زندگي ام....

خدايا بغض راه گلومو بسته. مي خوام گريه كنم اما نميشه. بيش از اينكه گريه ام بياد، خشم و عصبانيت تمام وجودمو گرفته. چند لحظه پيش دلخراشترين صحنه زندگيمو روي سايت youtube ديدم.
دختري جوان به ضرب گلوله اي در راهپيمايي امروز عصر جان داد.
ببينيد
خدايا امشب پدر و مادر اون دختر چه حالي دارن؟ خدايا مگه اون دختر چي مي خواست يا چي مي گفت؟ خدايا حالم از همه چيز اين زندگي كثيفت بهم مي خوره؟ مگه اين دختر جز حق آزاد زندگي كردن چيز ديگه اي مي خواست؟ خدايا چرا جوابمو نمي دي؟ پس كجاست رحم و انسانيتي كه اين كثافتها در برخورد اسراييل با فلسطيني ها دم مي زنن؟ در كجاي اين جهان، آدمي براي بيان حرفش و مخالفتش به اين طرز فجيع كشته مي شه؟ خدايا پس جواب اين وحشي ها و بي همه چيزا كي بايد داده بشه؟ خدايا ذهنم آنقدر مغشوشه كه حتي نمي تونم چيزي بنويسم. كلمات از ذهنم فرار مي كنن.
نمي دانم تو را خواهرم بنامم يا دوست و همرزمم، به همان خون سرخي كه تمام پهناي صورتت را در خود فرو برد، قسم، اينبار نخواهيم گذاشت قصابان و دريدگان وحشي سركوب كننده آزادي و زندگي، جان سالم بدر برند. تو را با تمام قلبم دوست مي دارم و نامت را در ذهن و روحم در كنار بزرگان آزاديخواه جهان همچون چه گوارا خواهم نوشت. اين را بدان، شجاعتت حتي آن لحظه كه چشم فروبستي، لرزه بر اندام دژخيمانت انداخت. هرگز نخواهيم گذاشت كه نام بلندت در روزمرگي هايمان گم شود. نامت متبرك باد و درخشان.