یکشنبه ۲۱ ژوئن ۲۰۰۹

دلخراشترين صحنه زندگي ام....

خدايا بغض راه گلومو بسته. مي خوام گريه كنم اما نميشه. بيش از اينكه گريه ام بياد، خشم و عصبانيت تمام وجودمو گرفته. چند لحظه پيش دلخراشترين صحنه زندگيمو روي سايت youtube ديدم.
دختري جوان به ضرب گلوله اي در راهپيمايي امروز عصر جان داد.
ببينيد
خدايا امشب پدر و مادر اون دختر چه حالي دارن؟ خدايا مگه اون دختر چي مي خواست يا چي مي گفت؟ خدايا حالم از همه چيز اين زندگي كثيفت بهم مي خوره؟ مگه اين دختر جز حق آزاد زندگي كردن چيز ديگه اي مي خواست؟ خدايا چرا جوابمو نمي دي؟ پس كجاست رحم و انسانيتي كه اين كثافتها در برخورد اسراييل با فلسطيني ها دم مي زنن؟ در كجاي اين جهان، آدمي براي بيان حرفش و مخالفتش به اين طرز فجيع كشته مي شه؟ خدايا پس جواب اين وحشي ها و بي همه چيزا كي بايد داده بشه؟ خدايا ذهنم آنقدر مغشوشه كه حتي نمي تونم چيزي بنويسم. كلمات از ذهنم فرار مي كنن.
نمي دانم تو را خواهرم بنامم يا دوست و همرزمم، به همان خون سرخي كه تمام پهناي صورتت را در خود فرو برد، قسم، اينبار نخواهيم گذاشت قصابان و دريدگان وحشي سركوب كننده آزادي و زندگي، جان سالم بدر برند. تو را با تمام قلبم دوست مي دارم و نامت را در ذهن و روحم در كنار بزرگان آزاديخواه جهان همچون چه گوارا خواهم نوشت. اين را بدان، شجاعتت حتي آن لحظه كه چشم فروبستي، لرزه بر اندام دژخيمانت انداخت. هرگز نخواهيم گذاشت كه نام بلندت در روزمرگي هايمان گم شود. نامت متبرك باد و درخشان.

1 ديدگاه:

ياسمين گفت...

باز هم ندا!
خواهر كوچولوي من!
آسمان و زمين به شدت گرفته است .
غمگينم
بوس
دوست دارم