سه‌شنبه ۲۶ مهٔ ۲۰۰۹

خانه ام آتش گرفته است....

امشب بعد از مدت نسبتا طولاني تونستم به وبلاگم سري بزنم. فرصت و حوصله نوشتن و پست گذاشتن هم ديگه ندارم. كار شركت و زندگي بي معنا و بي هدفم از يك طرف، اوضاع مملكت هم از طرف ديگه، همه چيز كاملا بهم ريخته. دلنگرانم. مي ترسم اتفاقي كه نبايد بيافته، بيافته. يعني اين دروغگوي وقيح مجددا انتخاب بشه....
اما نه. نبايد اميد و از دست داد. تا جايي كه مي تونم براي ميرحسين موسوي تبليغ مي كنم. اگر او انتخاب نشه، همه چيز ويران مي شه، همه چيز از دست مي ره. تمام زحماتي كه خاتمي براي فرهنگ و اقتصاد و سياست اين جامعه كشيد، نابود مي شه؛ هرچند تا به همين الانش هم چيزي باقي نمونده. يعني نگذاشتند كه باقي بمونه.
هنوزم دلم مي خواد خاتمي انصراف نمي داد. هنوزم دلم مي خواد خاتمي با تمام نيرو و شجاعت وارد ميدان مي شد و ادامه مي داد تا بار ديگر خرداد 76 تكرار مي شد. ياد اون روزهاي پر از تنش و سياست بخير.
"آن روزها حتي نفس كشيدنمان هم سياسي بود و پر از انديشه. آن روزها حتي حرفهاي خودماني راهروهاي دانشگاه يا خانه دانشجويي مان بوي تفكر مي داد، بوي سياست مي داد. آن روزها، شب و روز در انديشه جامعه بوديم و چه با نشاط بوديم. آن روزها سلام از دهانمان نمي افتاد و حتي به دشمن مان مي گفتيم: زنده باد مخالف من."
اما چه حيف كه اين مرد بزرگ نموند و رفت. اما چه حيف كه تمام شعارها و انديشه ها و حرفهاي او دستمالي شده و امروز به راحتي و با وقاحت تمام با فريب و نيرنگ به خوردمون داده مي شه.
"چشم در چشم مان مي پندارد كه همه احمقيم و بي شعور. گمان مي برد با تكرار نام ايران و ملت بزرگ ايران مي تواند فريبمان دهد تا چشم بر تمام سياه كاري هايش ببنديم. درونم از اين همه دروغ بهم مي خورد. احساس مي كنم به شعور انساني ام توهين شده است."
احساس بدي دارم....

2 ديدگاه:

A H M A D گفت...

اگه همه تلاش کنیم حتماً این اتفاق می افته ...الان هر کدام از ما یک رسانه ایم؛همین که یک نوار سبز به دستمان ببندیم و با افتخار به عقایدمان توی خیابان راه بریم بزرگ ترین و موثرترین تبلیغه!

ياسمين گفت...

منم با نظر احمد موافقم.هر كدام از ما يك رسانه هستيم.
پس زنده باد موسوي!